مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

18

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

روى داد ؟ ما از براى عروسى تو روان بوديم كه ملك ، دختر خود به تو سپارد . اكنون كه بچنين بليت گرفتار شدى ، نميدانم باز بسوى مقصد روان شويم و يا به شهر خويشتن بازگرديم ؟ فرمان ، تراست . هرچه گوئى ، چنان خواهيم كرد . ملك‌زاده گفت : تو بازگرد و پدر را از حادثهء من آگاه كن . كه من از اينجا برنخيزم تا اينكه اين حادثه از من بيك سو شود و يا اينكه در اينجا بحسرت بميرم . پس ملكزاده ، كتابى به پدر نوشته ، او را از ماجرى آگاه كرد . وزير ، كتاب گرفته ، بسوى ملك بازگشت و لشكريان را با هديه‌هائى كه با خود برده بود ، در نزد پسرك بگذاشت و از نيرنگى كه با ملكزاده كرده بود ، شادمان هميرفت تا بنزد ملك برسيد و او را از قضيت پسر آگاه كرد و كتاب پسر به دو رسانيد . ملك از بهر پسر اندوهناك و محزون شد و سخت بگريست . درحال ، حكيمان و خداوندان دانش را بخواست و مصيبتى كه به پسر او روى داده بود ، بديشان بيان كرد . هيچيك از ايشان جوابى نگفتند . پس از آن ، وزير ، رسولى بنزد پسرعم دختر بفرستاد و او را از آنچه به ملكزاده روى داده بود ، بشارت داد . چون رسول بنزد او رسيد ، فرحناك شد و به تزويج دخترعم ، طمع او زياده شد و هديتهاى بزرگ و مال بسيارى از براى وزير فرستاده ، شكر نيكوئى او بجا آورد . اما ملكزاده در سر همان چشمه ، سه شبانه روز بيخواب و خور بنشست و در مصيبتى كه به دو روى داده بود ، توكل بخدايتعالى كرد . چون شب چهارم شد ، سوارى كه به صورت پادشاه‌زادگان ، تاج مرصعش بر سر بود ، پديدار گشت و به او گفت : اى پسر ، ترا كه بدين مكان آورد ؟ ملك‌زاده ماجراى خود بيان كرد و باز نمود كه : از بهر برپا كردن عيش ، به شهر پدر عروس ميرفتيم . وزير پدرم مرا بدين مكان آورد . من از اين چشمه آب خوردم و به اين بليت گرفتار آمدم . الغرض ، ملكزاده حكايت خود حديث كرد و بگريست . چون سوار ، سخن او را بشنيد ، به حالت او رحمت آورد و به او گفت : وزير پدر ، ترا به اين رنج گرفتار كرد . كه اين چشمه را از بشر ، جز او كسى نمىشناسد . پس از آن ، جوان سوار به او گفت : با من